تبليغاتX
ارتباطات بدون عینک !
تا بعد

این آقای اباذری واقعا برام خیلی جالب شده و یکجورایی داره روم تاثیر میزاره!

این هفته قسمتی از حرفهایی که سر کلاس زد رو با عبارات خودش میگم تا هم شخصیتش بیشتر دستتون بیاد و هم قضاوت کنید و حتما بهم بگید...

گفت که اولا ما جز شعر در هیچ هنر دیگری سنتی نداریم و نه فیلم و تئاتر و نه موسیقی در ایران جایگاه خاصی ندارند(و البته رقص( و باقی قضایا...ّ,د گفت بهترین گفتگوی تمدنها در رختخواب است...!بودجه خرج نکنید اینقدر.هر کدوم از شما بره خارج میتونه بهترین گفتگو رو تو رختخواب با دوست غربیش انجام بده!بعد هم دقیقا با همین تعبیری که خواهم گفت اشاره کرد که ما هی چرت و پرت میگیم که باید توریست بیاریم و ازین حرفا...مگه میشه یکجا توریست بره و جنده خانه را با خودش اونجا نبره!حالا اسمش رو هر چیز دیگه ای که میخوان بزارن!

در نهایت یک سئوال مطرح شد که قراره چند صفحه ای در موردش بنویسیم...این توحش موجود در جامعه ایران راه درمانی داره؟آیا ما میتونیم با فرهنگ درمانش کنیم؟اصلا چطور میبینیدش و باید چه کنیم؟فرهنگ این وسط چه نقشی داره ؟

البته نگین توحش چیه!چون بدیهی است از نظر من توضیح ندادم،کافیه یادی از تاکسیها بکنید!؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 10:24  توسط کمیل سهیلی  | 

تا حالا این رو تجربه کردید که استادی داشته باشین که همینکه وارد کلاس بشه پاش رو به میز تکیه بده و همینکه درس رو که یعنی کلاس رو شروع کرد فندکش رو روشن کنه و یه سیگار بزاره کنار لبش و کنار پنجره وایسته و سیگار با سیگار روشن کنه...؟

و تمام طول کلاس بچه ها رو به جون هم بندازه و از گفتن هیچ چیزی ابایی نداشته باشه و قبل از گفتن هیچ حرف نسبتا جنسی ای صدبار ببخشید نگه!؟

یوسف اباذری یک استثنا‌ است.استادی که با همه متفاوت است و آنقدر می داند که هر که وارد بحث با او شد از قبل ....اه...فوق العاده است....!

او کوروش را یک قاتل حرفه ای میداند و تمدن بزرگ ایرانی را یک شوخی ژورنالیستی میداند!

از نظر تمدن بزرگ ایرانی یک افسانه است.///

اینها فقط چیزهایی است که ذهن ما را مشغول نگه میدارد!:

 

 

آیا مي‌دانيد : کلمه شاهراه از راهی که کورش کبیر بین سارد پایتخت کارون و پاسارگاد احداث کرد گرفته شده است؛
آیا مي‌دانيد : کورش کبیر در شوروی سابق شهری ساخت به نام کورپولیس که خجند امروزی نام دارد؛
آیا مي‌دانيد : کورش پس از فتح بابل به معبد مردوک رفت و برای ابراز محبت به بابلی ها به خدای آنان احترام گذاشت و در همان معبد که بیش از 1000 متر بلندی داشت برای اثبات حسن نیت خود به آنان تاج گذاری کرد؛
آیا مي‌دانيد : نخستين هنرستان فنی و حرفه ای در ایران توسط کورش کبیر در شوش جهت تعلیم فن و هنر ساخته شد؛
آیا مي‌دانيد : دیوار چین با بهره گیری از دیواری که کورش در شمال ایران در سال 544 قبل از میلاد برای جلوگیری از تهاجم اقوام شمالی ساخت ، ساخته شد؛
آیا مي‌دانيد : نخستين سامانه استخدام دولتی به صورت لشگری و کشوری به مدت 40 سال خدمت و سپس بازنشستگی و گرفتن مستمری دايم را کورش کبیر در ایران پایه گذاری کرد؛
آیا مي‌دانيد : کمبوجبه فرزند کورش بدلیل کشته شدن 12 ایرانی در مصر و اینکه فرعون مصر به جای عذر خواهی از ایرانیان به دشنام دادن و تمسخر پرداخته بود ، با 250 هزار سرباز ایرانی در روز 42 از آغاز بهار 525 قبل از میلاد به مصر حمله کرد و کل مصر را تصرف کرد و بدلیل آمدن قحطی در مصر مقداری بسیار زیادی غله وارد مصر کرد؛ اکنون در مصر یک نقاشی دیواری وجود دارد که کمبوجیه را در حال احترام به خدایان مصر نشان میدهد . او به هیچ وجه دین ایران را به آنان تحمیل نکرد و بی احترامی به آنان نكرد؛
آیا مي‌دانيد : داریوش کبیر با شور و مشورت تمام بزرگان ایالتهای ایران که در پاسارگاد جمع شده بودند به پادشاهی برگزیده شد و در بهار 520 قبل از میلاد تاج شاهنشاهی ایران رابر سر تهاد و برای همین مناسبت 2 نوع سکه طرح دار با نام داریک ( طلا ) و سیکو ( نقره ) را در اختیار مردم قرار داد که بعدها رایج‌ترین پول‌های جهان شد؛
آیا مي‌دانيد : داریوش کبیر طرح تعلمیات عمومی و سوادآموزی را اجباری و به صورت کاملا رایگان بنیان گذاشت که به موجب آن همه مردم می بایست خواندن و نوشتن بدانند که به همین مناسبت خط آرامی یا فنیقی را جایگزین خط میخی کرد که بعدها خط پهلوی نام گرفت ( داریوش به حق متعلق به زمان خود نبود و 2000 سال جلو تر از خود می اندیشید)؛
آیا مي‌دانيد : داریوش در پایئز و زمستان 518 - 519 قبل از میلاد نقشه ساخت پرسپولیس را طراحی کرد و با الهام گرفتن از اهرام مصر نقشه آن را با کمک چندین تن از معماران مصری بروی کاغد آورد .
آیا مي‌دانيد : داریوش بعد از تصرف بابل 25 هزار یهودی برده را که در آن شهر بر زیر یوق بردگی شاه بابل بودند آزاد کرد ..
آیا مي‌دانيد : داریوش در سال دهم پادشاهی خود شاهراه بزرگ کورش را به اتمام رساند و جاده سراسری آسیا را احداث کرد که از خراسان به مغرب چین میرفت که بعدها جاده ابریشم نام گرفت؛
آیا مي‌دانيد : نخستين بار پرسپولیس به دستور داریوش کبیر به صورت ماکت ساخته شد تا از بزرگترین کاخ آسیا شبیه سازی شده باشد که فقط ماکت کاخ پرسپولیس 3 سال طول کشید و کل ساخت کاخ 15 سال به طول انجامید؛
آیا مي‌دانيد : داریوش برای ساخت کاخ پرسپولیس که نمایشگاه هنر آسیا بوده 25 هزار کارگر به صورت 10 ساعت در تابستان و 8 ساعت در زمستان به کار گماشته بود و به هر استادکار هر 5 روز یکبار یک سکه طلا (داریک) می‌داده و به هر خانواده از کارگران به غیر از مزد آنها روزانه 250 گرم گوشت همراه با روغن - کره - عسل و پنیر می‌داده است و هر 10 روز یکبار استراحت داشتند؛
آیا مي‌دانيد : داریوش در هر سال برای ساخت کاخ به کارگران بیش از نیم میلیون طلا مزد می داده است که به گفته مورخان گران‌ترین کاخ دنیا محسوب می‌شده. این در حالی است که در همان زمان در مصر کارگران به بیگاری مشغول بوده‌اند، بدون پرداخت مزد که با شلاق نیز همراه بوده است؛
آیا مي‌دانيد : تقویم کنونی (ماه 30 روز) به دستور داریوش پایه‌گذاری شد و او هیأتی را برای اصلاح تقویم ایران به ریاست دانشمند بابلی "دنی تون" بسیج کرده بود . بر طبق تقویم جدید داریوش روز اول و پانزدهم ماه تعطیل بوده و در طول سال دارای 5 عید مذهبی و 31 روز تعطیلی رسمی که یکی از آنها نوروز و دیگری سوگ سیاوش بوده است؛
آیا مي‌دانيد : داریوش پادگان و نظام وظیفه را در ایران پایه گزاری کرد و به مناسبت آن تمام جوانان چه فرزند شاه و چه فرزند وزیر باید به خدمت بروند و تعلیمات نظامی ببینند تا بتوانند از سرزمین پارس دفاع کنند؛
آیا مي‌دانيد : داریوش برای نخستين بار در ایران وزارت راه - وزارت آب - سازمان املاک - سازمان اطلاعات - سازمان پست و تلگراف (چاپارخانه) را بنیان نهاد؛
آیا مي‌دانيد : نخستين راه شوسه و زیر سازی شده در جهان توسط داریوش ساخته شد؛
آیا مي‌دانيد : داریوش برای جلوگیری از قحطی آب در هندوستان که جزوی از امپراطوری ایران بوده سدی عظیم بروی رود سند بنا نهاد؛
آیا مي‌دانيد : فیثاغورث که بدلایل مذهبی از کشور خود گریخته بود و به ایران پناه آورده بود توسط داریوش کبیر دارای یک زندگی خوب همراه با مستمری دايم شد؛
آیا مي‌دانيد : در طول سلطنت داریوش کبیر 242 حکمران بر علیه او شورش کرده بودند و او پادشاهی بوده که با 242 مورد شورش مقابله کرد و همه را بر جای خود نشاند و عدالت را در سرتاسر ایران بسط داد . او در سال آخر پادشاهی به اندازه 10 میلیون لیره انگلستان ذخیره مالی در خزانه دولتی بر جای گذاشت.
و با كلامي از داريوش بزرگ اين پست را به پايان مي‌برم:
«
داریوش در سال 521 قبل از میلاد فرمان داد : من عدالت را دوست دارم ، از گناه متنفرم و از ظلم طبقات بالا به طبقات پایین اجتماع خشنود نیستم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 10:11  توسط کمیل سهیلی  | 

تو و دوستات گفتین شهر رو میسازین...

 

اما خاکستری و بی عشقه شهری که ساختین...

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 9:30  توسط کمیل سهیلی  | 

 

قبل از هر چیز میخوام بدونم شما را بهروز باید صدا کنم یا بروس؟

 

 

من چون دو رگه هستم دو اسم دارم،یکی ایرونی و یکی آمریکایی.اسم ایرونیم بهروزه و اسم آمریکاییم بروس.از اون ایرونیها نیستم که اسمش را عوض کرده باشه!

 

 

خوب،این مشکل را من با کتاب شما هم تا حدودی دارم؛کتابتان را رستم شاهنامۀ فردوسی باید بدانم یا رستمی شبیه به آن؟

 

سئوال خیلی خوبیه،ما می خواستیم چند کار انجام بدیم.یکی تبدیل داستانهای شاهنامه ای به فرم کتاب مصور آمریکایی بود که قوانین سختی دارد و چه در آمریکا و چه در سایر نقاط دنیا مقام مهم سنتی دارد.دوم اینکه به خاطر کمی جا -32 صفحه –یک مقدار تشنگی شاهنامه را در خواننده مان ایجاد کنیم.و سوم اینکه فرم جدیدی از نقل این داستانها را به وجود بیاوریم.یک خاطرۀ جدید ،دور از مینیاتورها و نقاشیهای قدیمی یا معموله شاهنامه که موجود بود.

 

 

مسئله از همین جا شروع می شود.رستمی که در کتاب شما دیدیم با آن رستمی که ما می شناختیم خیلی متفاوت بود،علتش چیست؟

 

 

خوب، این کتاب در وهلۀ اول برای مخاطب آمریکایی نوشته شده است.ما برای اینکه با این مخاطب بتوانیم به راحتی ارتباط برقرار کنیم لازم بود تغییراتی  در شکل ظاهری رستم به وجود بیاوریم.

 

اما این کار به چه قیمتی صورت گرفته است ؟

 

به قیمت معرفی داستانی ایرانی به مردم آمریکا.

 

نه،منظورم این است که آیا ما اجازه داریم برای معرفی شاهنامه به آمریکایی ها در آن دست به تغییر و تحریف بزنیم؟

 

نه،ما هرگز تغییری در داستان اعمال نکردیم.

 

صحبت من در مورد طراحی شخصیتهاست که در آن بسیار اغراق و تحریف شده است.فعلا به داستان کاری ندارم.

 

نه دوست عزیز.ما به هیچ وجه تغییری در داستان اعمال نکردیم .اما شخصیتها را سعی کردیم طوری طراحی کنیم که یک جوان یا نوجوان امروزی بتواند با آن ارتباط برقرار کند.

 

و این کار را با غربی کردن چهرۀ رستم اعمال کرده اید؟

 

نه،اما سعی کردیم چهرۀ مدرنی از رستم را ارائه بدهیم.

 

اجازه بدهید بحث را جزنی تر ادامه دهیم .در ایران قدیم مردها ریشهای بلندی داشته اند .تا آنجا که من اطلاع دارم رستم در تمام نقاشیهایی که تا امروز موجود است با ریشهای بلند و بعضا دوشاخ کشیده شده است .حال چطور در کار شما با ریش پروفسوری دیده میشود؟!

 

حرفهای شما کامل صحیح است.اگر کار ما این بود که شاهنامه را کاملا و دقیقا تفسیر و ترجمه کنیم،درست می فرمودید.اما این کار ما نیست.کار ما تبدیل داستانهای شاهنامه به فرم یک کتاب مصور امروزی است.یعنی تبدیل و تفسیر از اصیل به مدرن.

 

و آیا این کار با پروفسوری کردن ریش رستم شکل می گیرد؟

 

نگاه کنید ما می خواهیم این داستان را به خورد جوانها و نوجوانهای آمریکایی بدهیم.می خواهیم سنت ایران را داخل سنت آمریکا نفوذ بدهیم.مسلما برای این کار باید یک مقدار تغییراتی در شخصیتها اعمال کنیم،چاره ای نیست.

 

کلیت حرف شما را قبول دارم.این کار نه تنها برای آمریکا،که حتی برای ارتباط برقرار کردن نوجوان و جوان ایرانی با این متن هزار  ساله لازم و ضروری است.

 

بله،به نظر ما هم تبدیل کامل هیچ وقت شدنی نیست.بعضی چیزها را می تونیم در کتاب اعمال کنیم و بعضی دیگر را ناچار باید عوض کنیم.

 

به ریش رستم برگردیم!

 

معمولا در قدیم ریش رستم دوشاخ جلوه داده می شد.ولی در غرب علائم دوشاخ نشانۀ شیطان و بدی است.ما نمی خواستیم این علائم را در کارمون نشون بدهیم .این کار باعث می شد غیر ایرانیها فکر کنند رستم با دیو و شیطان دست اندر کار است.مخصوصا با این تصویری که غرب از ما به نمایش می گذاره این اصلا به صلاحمون نیست.

 

حالا چرا پروفسوری؟

 

 

همانطور که گفتم ما چهرۀ مدرنی از رستم می خواستیم.این نوع ریش برای تیپ و استایل مدرن و معاصر بیشتر جواب می دهد.تحقیقاتمون نشون می دهد که مخاطبانمان با این چهره کاملا ارتباط برقرار کرده اند و ما توانستیم رستم را به آمریکایی ها بقبولانیم.100%پس فرستی که ما از شخصیت آمریکاییها داشتیم مثبت بود و این برای ایرانیهای مقیم آمریکا 99% بود.یعنی هر دو گروه به خوبی توانستند با این شخصیت ارتباط برقرار کنند.اکثر ایرانیها خوشحالند که دیده جدیدی از رستم می بینند و برای بار اول رستم یک آدم است ،نه یک غول!

 

منظورتون اینه که این ارتباط بیشتر به خاطر جذابیتهای شخصیت پردازی شکل گرفته است؟شاید علت اصلی جذابیت محتوایی و داستانی کار باشد؟

 

من هیچ وقت منکر جذابیت د استانی نبودم و اگر این جذابیت در شاهنامه وجود نداشت اصلا سراغش نمی رفتم.اما به نظر من برای اینکه ما رستم را برای جوانهای امروز حال چه در داخل ایران و چه در خارج ،قابل قبول نشان دهیم باید آن را طوری طراحی کنیم که آنها بتوانند با این شخصیت راحت تر ارتباط برقرار کنند.ما ایرونیها زیاد به گذشتمون می نازیم.همیشه از "چقدر خوب بود" صحبت می کنیم.نقاشیهای شاهنامه را فقط مینیاتوری و قدیمی قبول می کنیم،موسیقی را فقط سنتی معنا می کنیم.همیشه تاریخ 2500ساله مان را به رخ می کشیم.همیشه حرف از گذشته می زنیم؛نه آینده و نه حتی حال.واقعا فکر می کنم قبول داشته باشی که وقتشه که به آینده و مدرنیته هم فکر بکنیم.مثلا چرا امروز دیگر کسی نیست که داستان رویایی و ماجراجویانه ای مانند رستم را بنویسد؟فقط قدیمی ها می توانستند بنویسند؟

 

حرفهای شما را قبول دارم .مسلما حرکت شما حرکت پسندیده ای است.در ایران کتابهای زیادی از شاهنامه منتشر شد ،اما هیچکدام مانند کار شما فراگیر نشد.این  در حالیست که ما در ایران کتاب منتشر می کنیم و شما در آمریکا!

 

من هم حرفهای شما را قبول دارم!کار ما کامل نیست و شاید حتی درست و به طور دقیق د استان اصلی را تبدیل نکرده باشیم.اما معتقدم که هیچ کس دیگر هم نمی تواند این کار را بکند.به نکتۀ خوبی اشاره کردید.شاهنامه در ایران کاملا پذیرفته شده و آشناست.اما این داستان ایرانی در غرب کاملا محو و گم است.هیچ کس تا حالا این داستان سی ساله که 60هزار بیت خرج برداشته را نشنیده است.حتی اگر بشنود هم با توجه به جو سازیهایی که اینجا برعلیه ایران است نمی تواند عظمتش را قبول کند و با شک و تردید به آن نگاه می اندازد.این کاملا تقسیر ماست،ما مردم ایرانی ،نه دولتهامون.

 

چرا؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 7:54  توسط کمیل سهیلی  | 

جواب دوستان/ :

 

سلامدر زبان ارتباطات بیشتر زبان عمومی مهم است.کلمه های پایین کتاب روزنامه نگاری نوین و نظریه ها را هم یاد بگیر.روش ببی را بخوان و سید ضیا تا بختیار را برای تاریخ.بعد واسه بقیه بهت میگم....

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 7:33  توسط کمیل سهیلی  | 

به هر شغلی که برای آینده ام فکر کرده باشم،حاضرم قسم بخورم که جعبه سازی جزء آنها نبوده است.هیچ وقت فکر نمی کردم از این شغل لذت ببرم و بتوانم با آن زندگی کنم. اما حقیقت این است که جعبه سازی بهترین شغل دنیاست...بهترین شغل...کاش می شد روزی برسد که همۀ دنیا جعبه سازی کنند.همۀ ملتها جعبه های مخصوص خودشان را داشته باشند.ترکها،فارسها،عربها...آلمانیها،فرانسویها،آمریکاییها...روسهاهم بالاخره روزی می توانند جعبه های خاص خودشان را داشته باشند.اما جعبه های آنها باید کوچک باشد...آنها تنها می توانند جعبه کبریت بسازند! داستان به همین سادگی است...داستان زندگی جهانی را می گویم!باید جعبه ساخت و ازین جعبه ساختن لذت برد.اما همان قدر که ساده است،مهم هم است و به اندازۀ اهمیتش دشوار... در میان کشورهای اروپای مرکزی ،همیشه مجارستان برایم جذابیت خاصی داشته است. جنگ جهانی اول با مجارستان شروع شد،اما آن قدر گسترش یافت که رفته رفته نگاه ها از روی آن به سایر نقاط جهان متمرکز شود.1میلیون و 200 هزار نفر در این جنگ کشته .ژولای خانواده تت یکی از همان 1میلیون و 200 هزار نفر می تواند باشد(اگر داستان را به فرض مربوط به این جنگ بدانیم و ژولای را جزء آمار به حساب آوریم!) 1میلیون و 200 هزار مرد و زن...بزرگ و کوچک...رقم واقعا بالایی است.آن هم فقط مربوط به یک کشور، محدود به یک جنگ!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 6:16  توسط کمیل سهیلی  | 

 

يك جوان استراليايي به نام «لس استوارت»سالها پيش دست به كاري عجيب مي زند.او از عدد يك تا يك ميليون را روي 19990 صفحه به صورت حروف مينويسد تا ركوردي جهاني را بانام خود ثبت كند.او از سال 1982 كار خود را شروع كرده و در 7دسامبر 1998 به كار خود پايان ميدهد.نام اين شخص در كتاب ركوردهاي جهاني گينس ثبت شده است.اين را داشته باشيد تا بعد به آن بازگرديم.

 

حدود دوهفته كه از اجراي نمايش پينوكيو گذشت،روي گيشه تئاتر شهر كاغذي چسباندند كه اين نمايش ويژه بزگسالان است.البته مشتريهاي هميشگي تئاتر شهر خوب ميدانند كه برنامه ريزي تئاترها طوري است كه پاي هيچ بچه اي به آن باز نشود تا تئاتر ما حكم بچه بازي پيدا نكند!

اما احتمالا والديني بوده اند كه دلشان ميخواسته نوگلشان از بچگي با هنرهاي نمايشي خو پيدا كند و يكبار هم كه شده پايش به داخل اين استوانه (تئاتر شهر)باز شود تا شايد در آينده خود به كارهاي هنري بپردازد يا لااقل چنين ديدي داشته باشد.

اما پينوكيوي تالار قشقايي هيچ ربطي به آن پينوكيويي كه حس نستالوژيكي به ما مي دهد ندارد.پينوكيو ديگر آن آدمك چوبي نيست.پينوكيو همه آدمهايي هستند كه هريك به نحوي در جا ميزنند يا دور خود ميگردند و زندگي سيزيف باري را تجربه مي كنند.همه آدمهاي پينوكيو حول دايره اي مي چرخند و خود در دايره اي قرار دارند.پينوكيو  دروغ نميگويد.راست هم نميگويد.بلكه هر چه بگويد دروغ است،نه از آنجا كه واقعا دروغ است،بلكه به اين خاطر كه ديگران ميگويند دروغ است.مثل اينكه ديگران فقط دروغ ميشنوند.

زندگي معاصر زندگي عجيبي شده است.ديگر داستانها به سبك كلاسيك خود تا حد زيادي جذابيت خود را از دست داده اند و هنرمندان دست به فضاها و پرداختهاي جديدي زده اند تا با روحيۀ انسان سرگشته و پراز رمزوراز قرن21 سازگار باشد.

نمايش پينوكيو با ساختاري پيچيده و حركت محور(به جاي داستان محور) به بيان چنين فضايي ميپردازد.آدمي كه نميداند چه ميكند و چه بايد بكند.

آدمهايي كه همه در دايره هاي مختلف گرفتار شده اند كه ديگر محال است بتوانند خودشان باشند.

لس استوارتي كه در اول متن به آن اشاره كردم،هميشه براي من نمادي از اين زندگي است.يك نمونۀ بارز از زندگي سيزيف بار امروزي.كافيست خود را براي چند روز به جاي او بگذاريد.صبح از خواب بيدار شويد و پس از صبحانه كارخود را شروع كنيد.اعداد را پشت سرهم به حروف روي برگه بنويسيد.صدوبيست و شش هزار و شش.صد و بيست و  شش هزار و هفت و ... .واين كار را سالها ادامه دهيد تا كلكسيون 1ميليون عددتان در 19990 صفحه تمام شود.گيرم كه نامتان هم در كتاب گينس ثبت شود؛كه چه؟به چه كاري مي آيد؟اين همه زحمت به چه دردي ميخورد ؟ تنها 16سال از زمان زندگي را به بيهوده ترين هدف ممكن ميگذراند!

كسي چه ميداند!شايد زندگي ما هم پر از اين اعداد باشد،بي آنكه بدانيم تا چند نوشته ايم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 6:14  توسط کمیل سهیلی  | 

وبلاگ دوستان ارتباطی را که دیدم تصمیم گرفتم یک وبلاگ متفاوت شکل بدم.می خواهم در این وبلاگ با دیدی متفاوت به آثار سینمایی و تئاتر و ...بپردازم.یعنی مثلا نظرات ارتباطات را از چهارچوب خشک کتاب بیرون آورزه و به عنوان مثال در قالب یک فیلم ارائه بدهم.دز ضمن تمام منابعی که برای ارشد در سایتها معرفی شده بسیار گنگ و پراکنده است.اگر دوستان نیاز به کمک پیدا کردند میتونم لیست بهتر و مناسبتری را معرفی کنم...

 

سال پیش این موقع من هم در این سایتها دنبال منابع بودم و واقعا گیج شده بودم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 8:20  توسط کمیل سهیلی  | 

 

نگاهی جامعه شناختی به "روز سوم"آخرین ساختۀ محمد حسین لطیفی

رابطۀ روز سوم با جهان سوم

 

 

 

*روز سوم

كارگردان : محمدحسين لطيفي
 
نويسنده : مهدي سجاده چي

بازیگران : پوريا پورسرخ ، باران كوثري، حامد بهداد، برزو ارجمند، مجيد ياسر

خلاصه داستان: اين فيلم، روايت آخرين روزهاي مقاومت در بخش غربي خرمشهر در سال 1359 است. سميره و رضا، خواهر و برادري كه همراه ساير مردم در حال مقاومت هستند. در شرايطي سميره، در حلقه دشمن مي ماند و رضا و همرزمانش تلاش مي كنند تا او را از چنگال دشمن رها كنند.

 

 

آدم ،آدم است.چه فرقی می کند که نامش چه باشد،پدر داشته باشد یا نه،کسی را بشناسد یا خیر.آدم آدم است وتنها چیزی که به او ارزشی می دهد برگه ای است که هویتش را تایپ کرده است.مهم آن برگه است نه صاحب آن.مهم چیزی است که جامعه قبول دارد ،یک برگه و آن دست هرکس که باشد ؛خود،او می شود.آدم که آدم است...

 

 

 

 

چندی پیش فیلمی دیدم با نام"5/9 هفتۀ دیگر".این فیلم داستان رابطه عاشقانۀ میان مرد و زنی را نشان می داد.عشقی بسیار عمیق،حداقل آن قدر قوی که در دو فیلم سینمایی مستقل پرداخته شود(5/9 هفته و 5/9 هفتۀ دیگر).اما اگر به درونمایۀ فیلم بیشتر دقت کنیم متوجه می شویم عشق آمریکایی ومدرنی که این فیلم به تصویر کشیده است،کاملا متناسب با همان نمایشنامۀ مشهور" برتولت برشت "است.آدم ،آدم است ؛و این بار عشق ،عشق است.چه فرقی می کند طرف مقابلت که باشد،چه اخلاقی داشته باشد یا چه اهدافی...معشوق ،معشوق است و هویتش را نه از قلب ،که از معشوق بودنش می گیرد.می تواند امروز معشوق، یکی باشد و فردا دیگری و در عین حال انتظار عشقهای بیشتری را در آینده نیز کشید؛ و همۀ آنها عشق هستند،آن هم عشق واقعی که در افراد مختلف نمود پیدا کرده است.

 

 

همه چیز از همان روزی آغاز شد که اولین چرخ دندۀ انقلاب صنعتی به حرکت در آمد.آن روز که اولین دودۀ بخار از میان آهن پاره های پر سرو صدا به هوا رفت. آن روز که هویت انسان رفته رفته از روح او جدا شد و در لابه لای وسایل آهنی و سربی جای گرفت.

 

 

حال بشر امروز در چالش با تصمیمی پارادوکس وار قرار گرفته است.یک حس "گرایش- اجتناب"که تقریبا همۀ ما کم و بیش آن را تجربه کرده ایم.از یک طرف گرایش به جذابیتهای مدرنیسم و نظام سرمایه داری و از طرف دیگر اجتناب از دغدغه ها و مشکلات همراه با آن در کنار آرامش نسبی ای که در زندگی سنتی وجود دارد؛اینها همه از جمله مسائلی است که امروزه به خصوص در جوامع در حال گذاری چون جامعۀ ما بسیار مطرح می شود.

 

 

"روز سوم" داستانی کاملا کماندویی ،آن هم از نوع هالیوودی اش دارد؛اینکه عده ای قهرمان وارد ارتش دشمن می شوند و با تعدادی اندک نیروهای مقابل را تار و مار می کنند.منتهی کارگردان هیچ سعی نکرده صرفا با تقلید ،فیلمهای هالیوودی را دوباره سازی کرده و آنها را در کیفیتی پایینتر ارائه دهد . شخصیتهای فیلم او همگی ایرانی و با همان مولفه های زندگی سنتی هستند.و شاید این همان برگ برنده ای باشد که روز سوم را دیدنی می کند.

 

 

اینبار دیگر هر آدم ،شخصیتی مستقل دارد.خواهر یکی از رزمنده ها در دل ارتش دشمن گرفتار شده است.باید او را نجات داد.حال به هر قیمتی که شده.یک آدم الزاما مساوی یک آدم نیست.چندین مرد برای نجات یک زن وارد حریم دشمن می شوند؛با اینکه خوب می دانند احتمال کشته شدنشان بیشتر از زنده ماندنشان است.

در هالیوود نیز بارها چنین فضاهای اکشنی را دیده ایم.به عنوان مثال جیمزباند را در نظر بگیرید.در فیلمهای او به حتم با موقعیتهایی به مراتب خطرناکتر و البته پرهیجان تر از آنچه در روز سوم می بینیم برخورد کرده ایم؛اما فرقی اساسی ای که  این دو باهم دارند، دیدن فیلم «لطیفی» را برای من جذاب تر از سری فیلمهای 007 می کند.جیمزباندها هیچ گاه هدف بزرگی نداشته اند.آنها مامورند تا کسی را بکشند،نجات دهند یا ماموریتی را به هر نحو که شده به اتمام برسانند تا در نهایت پول خوبی نصیبشان شود.جز این نیست و نمی تواند باشد،چرا که جامعه آن را نمی فهمد و تاب نمی آورد. قهرمانهای هالیوودی آن طور رفتار می کنند که گویا هیچ وقت نمی میرند.

 

 

 اما در جامعۀ سنتی(و جهان سوم)قهرمانها اهداف دیگری دارند(و یا لااقل می توانند داشته باشند).منطق درونی سرمایه داری روز سوم را نفی می کند.آن را افسانه می پندارد و قهرمان داستان را به حتم دیوانه خطاب می کند.چه لزومی دارد آدمی برای نجات خواهر آدمی دیگر خود را در معرض مرگ قرار دهد؟اما بینندۀ ایرانی که همچنان با نظام سنتی در تعامل است،فیلم را می فهمد؛با قهرمانهای آن ارتباط برقرار می کند و شاید حتی در انتها برای سرنوشت آنها اشک بریزد.

 

 

 

 

قهرمانهای روز سوم هر چند تقریبا چون فیلمهای کماندویی هالیوود هر یک به دلیل داشتن تخصصی خواص در فیلمنامه گنجانده شده اند(یکی تیر انداز خوبی است،یکی کارهای مخابراتی را خوب بلد است و حتی یکی دیگر برای چاشنی طنز در فیلمنامه گنجانده شده است)،اما چون قهرمانهای غربی قدرتی مافوق طبیعی ندارند.آنها آدمهایی از جنس مردمان جنوب ایران اند و نه بیش تر.زندگی ساده ای دارند،روابط فامیلی و دوستانه شان تعریف خواصی دارد.غیرت و حساسیت بالایی نسبت به زنان فامیل دارند و ... .و همۀ اینها همان طور که هستند به تصویر درآمده اند؛نه آن طور که باید باشند یا بهتر است که باشند یا اگر باشد تماشاگر بیشتر می پسندد.هیچ موجودی از فضا نیامده است و هیچ کدام از شخصیتها سالها در جزیره ای دور دست با استاد پیر چینی خود تمرینهای طاقت فرسا انجام نداده است.لذا رئال بودن شخصیت پردازی در کنار عوامل دیگر ارتباط تماشاگر را با کاراکترها آسان می کند.تماشاگر دیگر به دیالوگها نمی خندد و یا از حزن موسیقی ناراحت نمی شود،بلکه در هر دو حالت می تواند در کنار شخصیتهای فیلم خود را ببیندو حسی متناسب با موقعیت آنها داشته باشد .

 

 

البته در متن حاضر قصد نفی جامعۀ مدرن  و سرمایه داری را نداشتم و مقصودم این نبود که الزاما زندگی غربی بد است و زندگی سنتی بهتر از آن است.بلکه تنها می خواستم بگویم این فضا لازمۀ چنین جامعه ای است .جزء لاینفک آن است و جز این نمی تواند باشد.همان طور که گفتم جامعۀ ما هم به عنوان جامعه ای در حال گذار معرفی شده است و روز به روز به چنین فضایی نزدیک تر می شود.می توان با یک مقایسۀ کوچک میان زندگی در روستاها و آنچه در شهرها و به خصوص در تهران جریان دارد این مسائل را به سادگی مشاهده کرد.این که چگونه ارزشها تغییر می کنند ،رفتارها عوض می شوند و رفته رفته آدم،آدم می شود...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 8:14  توسط کمیل سهیلی  | 

نگاهی از منظر علم ارتباطات  به فیلم رازها و علل شکست آن در گیشه

راز سقوط رازها

 

 

 

 

 

 

 

نويسنده و كارگردان: محمدرضا اعلامي

تهيه كننده: محمدرضا اعلامي - سرمايه گذاران: داود ديهيمي، فريبرز ميثاقي

بازیگران: امين تارخ، ميترا حجار، ايرج نوذري، فهيمه راستكار، فريبرز ميثاقي، بهيه كيميايي و ...

مدير فيلمبرداري: محمدرضا سكوت

خلاصه داستان: در زندگي همه انسان ها رازهاي بسياري نهفته است كه افشاي آن ها گاهي خنده دار و گاهي ترسناك خواهد بود. رازها يك كمدي سياه است.

 يادداشت: « رازها » نهمين اثر سينمايي محمدرضا اعلامي پس از فيلمهاي « نقطه ضعف » (1362)، « ترنج » (1365)، « شناسايي » (1366)، « عشق و مرگ » (1368)، « افعي » (1371)، « آنسوي آيينه » (1376)، « آشوبگران » (1377) و « ساقي » (1380) است.

 

 

"ما در دهکده ای جهانی زندگی می کنیم."

با این جملۀ مشهور "مارشال مک لوهان"می توان هم به نکته های مثبت فیلم "رازها "اشاره کرد و هم دلایل شکست آن را بررسی کرد.در این نوشته سعی شده است از منظر علم ارتباطات جذابیتهای داستانی این فیلم را بررسی کرده و سپس  برخی از علل مهجور ماندن آن را بررسی کنیم.

مارشال مک لوهان را پیامبر و نیوتون عصر جدید لقب داده اند. این استاد کانادایی در اوایل دهه 1960 نظریه تحول تاریخی بر مبنای ارتباطات را طرح کرد وگفت : انسانها در جوامع اولیه ارتباطات صمیمانه ای داشتند . اما رفته رفته با تغییر شکل دادن وسایل ارتباطی این ارتباط نیز متحول شده و شکل تازه ای به خود گرفته است.
مک لوهان معتقد است در هر دوره تمدن بشر یکی از حواس بشر غلبه دارد

1 - دوره کهکشان شفاهی یا تمدن باستانی که در آن پیامها از طریق تسلط بیان و دریافت سمعی منتقل می شود به این دلیل حس غالب شنوایی است .لذا در این عصر ارتباطات چهره به چهره و صمیمی است .
2-عصر تمدن بصری یا کهکشان گتنبرگ که در آن حس غالب بینایی است.در این عصر بدبختی ماشینی بشر آغاز می شود . به این دلیل که ارتباط افراد از طریق نشریات و کتابها به صورت مجزا و بی روح انجام می گیرد .3-عصر کهکشان مارکونی یا تمدن الکترونیک که در آن مجددا حس شنوایی غلبه می یابد . به نظر مک لوهان در این عصر مجددا تنوع اصالت بشر باز می گردد. وجه فرهنگ مبتنی بر رسانه های الکترونیک جدید ، کسب اعتبار مجدد بیان شفاهی است . و از این جهت نوعی رجعت به وضع جامعه ابتدایی فاقد کتابت به شمار می آید . منتهی با تفاوت آشکار. به نظر مک لوهان این امر رجعتی به نظام قبیله ای در یک سطح جهانی محسوب می شود .یعنی همان چیزی که او از آن به عنوان دهکده جهانی نامبرده است.
***

"رازها"آخرین  ساخته محمدرضا اعلامی بر مبنای فضای عصر سوم یا هم تمدن الکترونیک ساخته شده است.جهان امروز جهان ارتباطات است و تصور زندگی بدون تکنولوژیهای ارتباطی برای نسل امروز تقریبا غیر ممکن شده است.جهان امروز هر چند به شدت نسبت به دوره های قبل وسیع تر و گسترده تر شده است،اما گسترش تکنولوژیهای یاد شده آن را به صورت دهکده ای بزرگ درآورده است که مردمانش بسیار باهم در ارتباطند.

رازها داستان زنی است که با خیانت شوهرش را می کشد .تماشاگر از نیت زن با خبر است و حتی نحوۀ کشته شدن و دفن شدن مرد را هم می بیند،اما درست پس از اینکه همه چیز تمام می شود و هیچ جای سئوالی باقی نمی ماند ،ناگهان همه چیز رنگ دیگری می گیرد.تلفن خانۀ زن به صدا در می آید و مقتول از اینکه زن او را کشته است تشکر می کند!او همچنین نقاشی ای از صحنۀ دفن شدن  خود را برای همسرش فکس می کند و...

این گره به شکلهای مختلف تا پایان فیلم ادامه پیدا می کند تا اینکه در نهایت متوجه می شویم مرد پیشتر از نقشۀ قتل خود آگاه می شود و از آنجا که به هر حال به علت سرطانش به زودی از دنیا خواهد رفت اجازه می دهد زن او را بکشد.اما خود پیش از مرگش با استفاده از تکنولوژیهای روز ارتباطی نمایشی را ترتیب می دهد تا زن را به بازی بگیرد و در نهایت نیز به همین شکل او را لو داده و از بین می برد!

اعلامی داستانی جنایی با مایه هایی از ترس را در قالبی جدید و خلاقانه پی می ریزد و داستان خود را کاملا در فضای روز و در جهانی امروزین به نمایش می گزارد.من به شخصه هنگام تماشای این فیلم کاملا غافلگیر شدم و تا پایان درگیر داستان بودم.نمونۀ خارجی چنین اثری را هم سراغ ندارم و تا جایی که می دانم و خود کارگردان هم ادعا کرده است که سوژه او کاملا بکر است.

اما با این حال رازها در اکران عمومی اصلا دیده نشد،فروش چندانی نکرد،صحبتی پیرامونش نشد و نه تحصین منتقدان را دید و نه استقبال تماشاگران را.علت چیست؟

از نگاه سینمایی شاید مهمترین علت را بتوان بازی ضعیف و تصنعی بازیگران(به خصوص میترا حجار)نام برد که لطمه زیادی به جذابیت فیلم زده است.عدم استفاده از طنز مناسب در لا به لای فیلم را هم می توان دلیلی بر این شکست دانست.اما به اعتقاد نگارنده این فیلم با تمام اشکالهای ریز و درشتی که دارد قابلیت این را داشت که به فیلمی بحث برانگیز تبدیل شود و لااقل فروش متوسطی را داشته باشد.همان طور که در ابتدای متن اشاره کردم احتمالا جواب را نه در سینما،که می بایست در خارج از آن و با نگاهی ارتباطی پیدا کرد.

رازها در سکوت خبری ساخته شد،بدون هیچ حاشیه ای به جشنواره راه پیدا کرد و در سکوتی کامل ناکام از جشنواره در انتظار اکران ماند و در نهایت با اکرانی منزوی به نمایش عمومی در آمد.تبلیغات این فیلم آن چنان ضعیف و گم بود که گویی خود تهیه کننده هم از ابتدا چندان امیدی به  فروش فیلمش نداشته و به پوسترهای مقابل سینما بسنده کرده است.

این در حالیست که حتی پوستر این فیلم نیز اصلا  چیزی از محتوای آن را بیان نمی کند و همانند کلیشه های رایج در پوسترهای ایرانی به کنار هم قرار دادن چند چهره بسنده شده است.

نظریه برجسته سازی در علم ارتباطات می گوید رسانه ها در انتقال پیام ها نوعی اولویت یا برجسته سازی به وجود می آورند.ارائه دهندگان این نظریه (شاو و مک کاب )معتقدند  رسانه ها با برجسته ساختن برخی از موضوعات می توانند بر اطلاعات مردم تاثیر بگذارند.به عبارتی ، رسانه ها گرچه نمی توانند تعیین کنند که مخاطبان چطور بیندیشند اما می توانند تعیین کنند که درباره چه بیندیشند .

دست اندرکاران فیلم رازها هر چند خود  برای نگاشتن فیلمنامه جهان را به عنوان جهان ارتباطات درنظر گرفته اند و اهمیت فراوان این علم در زندگی امروزه را اصل قرار داده اند،منتهی در سایر مراحل ساخت و پخش فیلم این اصل را فراموش کرده و در حاشیه قرار داده اند .فیلم آنها دیده نشد،چراکه شنیده نشد ،خوانده نشد و صدالبته برجسته نشد!لذا تهیه کننده در نهایت نیز متاسفانه از همین نقطه ضربه دیده و بازخورد  زحمات خود را آن چنان که شایسته است دریافت نکرد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 8:13  توسط کمیل سهیلی  |